در خواب مادرش را – مادر عزیزش را – با چهره ای پلید و زشت دیده بود. چه میتوانست بکند جز اینکه بلرزد و اشک بریزد؟
***
از سیاهی در آمدند. نفس راحتی کشید. آیا برای این نفس عقوبت خواهد دید؟ خاطره سیاهی را به فراموشی سپرد و زیر سایه نیم بند درختی دراز شد. بالای سرش حشره ها در سایه روشن پرواز میکردند. پیدا و پنهان شدن مدامشان شبیه رویا بود...
سیاهی را به خاطر آورد. با خودش فکر کرد، آیا برای خنکی این چمن عقوبت خواهم دید؟
+ نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 1:5 قبل از ظهر  توسط مریم
|
جلوی یکی از مغازه های بازار امام ایستاده بود. با یک گاری پر از انگور یاقوتی. یکی از خوشه ها را برداشته بود و میخورد. کوتاه قد بود با صورتی گرد و تیره، پر از چین و چروک. در چهره و حرکاتش نوعی سادگی دیده میشد. انگار متعلق به این دنیا نبود. از بس که ساده بود. صاحب مغازه آمد دم در و شروع کرد به داد و بیداد سرش که چرا اینجا ایستاده. بدون اینکه حالت چهره اش عوض شود یا چیزی بگوید گاری را جا به جا کرد. فقط به اندازه ای که صاحب مغازه را ساکت کند. و باز مشغول انگور خوردن شد. از اینکه ذره ای ناراحت نشد جا خوردم. صاحب مغازه با اینکه دیگر آرام شده بود، هنوز چهره اش پر از خشم بود و با انزجار پیرمرد انگور فروش را نگاه میکرد که پشت به او به گاری اش تکیه داده و انگور میخورد. نه، او قطعا متعلق به اینجا نبود.
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم فروردین 1390ساعت 0:48 قبل از ظهر  توسط مریم
|
سرزمین را ویرانه رها کردند و رفتند. پیچکها در نبودشان از دیوارهای پرغبار بالا رفتند. در نبودشان بذرها سر بر آوردند، در قامت درختانی تنومند. بر شاخسار درختان پرنده ها لانه کردند و آب در جوی خشکیده باز جوشید. در نبودشان تلألؤ گوهری جا مانده در آغاز زمان به اینجا رسید.
و دردی در آرامش خواب فراموش شد.
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 8:33 بعد از ظهر  توسط مریم
|
In an old house in Paris that was covered with vines lived twelve little
girls in two straight lines. In two straight lines they broke their
bread and brushed their teeth and went to bed. They smiled at the good
and frowned at the bad and sometimes they were very sad. They left the
house at half past nine in two straight lines in rain or shine — the
smallest one was Madeline.
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت 3:22 قبل از ظهر  توسط مریم
|
...سر و صدای وحشتناک قطار قدیمی با غلیانات درونی اش هماهنگی کامل داشت. موسیقی را قطع کرد تا آن تالاق تولوق مثل پکهای سیگار در وجودش جاری شود. یکهو از میان سر و صدا داد و بیداد زنی بلند شد. کلمات نامفهوم بودند - غیر از یک "کثّافت" غلیظ و پر نفرت.
موسیقی را دوباره روشن کرد. باورش نمیشد... دوباره گول خورده بود.
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 0:50 قبل از ظهر  توسط مریم
|