تبليغاتX
سخن کهنه

سخن کهنه

share each other like an island

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 10:15 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

The plague of blood

رنج در جایی از شهر متولد میشود. در سیالی هوا پراکنده میشود و به خانه هایمان رخنه میکند.

آب در دهانمان به خون بدل میشود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 11:54 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

همه با هم

تحلیل میرویم
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 9:46 قبل از ظهر  توسط مریم  | 

We can’t… but we do

 از وقتی که بیدار شده مدام گریه میکند.

در خواب مادرش را – مادر عزیزش را – با چهره ای پلید و زشت دیده بود. چه میتوانست بکند جز اینکه بلرزد و اشک بریزد؟


***
از سیاهی در آمدند. نفس راحتی کشید. آیا برای این نفس عقوبت خواهد دید؟ خاطره سیاهی را به فراموشی سپرد و زیر سایه نیم بند درختی دراز شد. بالای سرش حشره ها در سایه روشن پرواز میکردند. پیدا و پنهان شدن مدامشان شبیه رویا بود...

سیاهی را به خاطر آورد. با خودش فکر کرد، آیا برای خنکی این چمن عقوبت خواهم دید؟
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 1:5 قبل از ظهر  توسط مریم  | 

امروز

امروز در اطاق تنها بودم. چایی را گذاشتم دم بکشد و رفتم حمام. وقتی در آمدم داشت باران میبارید.

+ نوشته شده در  جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت 6:25 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

left behind

جلوی یکی از مغازه های بازار امام ایستاده بود. با یک گاری پر از انگور یاقوتی. یکی از خوشه ها را برداشته بود و میخورد. کوتاه قد بود با صورتی گرد و تیره، پر از چین و چروک. در چهره و حرکاتش نوعی سادگی دیده میشد. انگار متعلق به این دنیا نبود. از بس که ساده بود. صاحب مغازه آمد دم در و شروع کرد به داد و بیداد سرش که چرا اینجا ایستاده. بدون اینکه حالت چهره اش عوض شود یا چیزی بگوید گاری را جا به جا کرد. فقط به اندازه ای که صاحب مغازه را ساکت کند. و باز مشغول انگور خوردن شد. از اینکه ذره ای ناراحت نشد جا خوردم. صاحب مغازه با اینکه دیگر آرام شده بود، هنوز چهره اش پر از خشم بود و با انزجار پیرمرد انگور فروش را نگاه میکرد که پشت به او به گاری اش تکیه داده و انگور میخورد. نه، او قطعا متعلق به اینجا نبود.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم فروردین 1390ساعت 0:48 قبل از ظهر  توسط مریم  | 

سرزمین را ویرانه رها کردند و رفتند. پیچکها در نبودشان از دیوارهای پرغبار بالا رفتند. در نبودشان بذرها سر بر آوردند، در قامت درختانی تنومند. بر شاخسار درختان پرنده ها لانه کردند و آب در جوی خشکیده باز جوشید. در نبودشان تلألؤ گوهری جا مانده در آغاز زمان به اینجا رسید.

و دردی در آرامش خواب فراموش شد. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 8:33 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

sense

God give us all patience


+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 3:9 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

to my aji and any other possible fans

In an old house in Paris that was covered with vines lived twelve little girls in two straight lines. In two straight lines they broke their bread and brushed their teeth and went to bed. They smiled at the good and frowned at the bad and sometimes they were very sad. They left the house at half past nine in two straight lines in rain or shine — the smallest one was Madeline.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت 3:22 قبل از ظهر  توسط مریم  | 

...و محو میشد

...سر و صدای وحشتناک قطار قدیمی با غلیانات درونی اش هماهنگی کامل داشت. موسیقی را قطع کرد تا آن تالاق تولوق مثل پکهای سیگار در وجودش جاری شود. یکهو از میان سر و صدا داد و بیداد زنی بلند شد. کلمات نامفهوم بودند - غیر از یک "کثّافت" غلیظ و پر نفرت.

موسیقی را دوباره روشن کرد. باورش نمیشد... دوباره گول خورده بود.


+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 0:50 قبل از ظهر  توسط مریم  |